بهم فرصت بده...
نیستی

خانمانسوزبود آتش آهی گاهی

ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی

گر مقدر بشود سلک سلاطین پوید

سالک بیخبر خفته به راهی گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع

رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی

عجبی نیست اگر مونس یار است رقیب

بنشیند بر گل هرزه گیاهی گاهی

چشم گریان مرا دیدی ولبخند زدی

دل برقصد ببر از شوق گناهی گاهی

اشک در چشم فریبنده ترت میبینم

در دل موج ببین صورت ماهی گاهی

زرد رویی نبود عیب مرانم از کوی

جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی گاهی

دارم امید که با گریه دلت نرم کنم

بهر طوفانزده سنگی ست پناهی گاهی

(معینی کرمانشاهی)

(تقدیم به مسافر کوچولو رهای عزیز) 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٧ - رضا
کابوس

در گور سرد خویش فریاد میزنم :من زنده ام هنوز...با لکنتی که مرده تو گویی زبان من
اما شب پلید بیهوده دل به کشتن من شاد کرده است


 
حتی سپیده هم گویی رمیده است ز چشمان باز من....
تابوت ها برابر من صف کشیده اند...من بی هراس ایستاده ام
 
شب نعره میزند..پایان سرنوشت من..پایان دیگران...


شب لحظه ای به چهره من خیره میشود..


ما خسته در کشاکش این بحث بی ثمر...فریاد میزنیم..ما زنده ایم هنوز؟

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٧ - رضا
شب خرد مصیبت

در شب سرد زمستان ازکدامین آفتاب تو بگو

از کدامین روز روشن میشود گفت؟

گر تو از باغ زمستان شاعر  بازآیی..

میتوانی راستی ..میتوانی از شکفتن...از شکوفه سخن گویی ومارا سوی آن فصل فراخوانی؟

در شب خرد مصیبت زدگان بادها را گو تمامی بوزند...

بغض این فاجعه که ز خورشید ها عظیم تر است در گلوی من شکسته

آه..تنها حرفی بود..همین وسالی دیگر هم بگذشت وعمری...

سال نو بر همه مبارک ....جز من  

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٦ - رضا
کوچه های وحشت زندگی

وقتی که می گذشتم از کوچه های باد 
وقتی که ظهر طولانی را روی پرنده های هراسان می دیدم


.و ظهر طولانی بر پشت من نشست دیدم.
 برای ماندن در کوچه های باد کسی نیست.


 آیا برای دیدن آن چشمهای سبز مورب باید لباس عصر بپوشم یا  از میان صدهاپریده رنگ مثل کسی که کاری دارد یا فکر میکند که نباید همیشه یکجا ما ند دیوانه وار بگذرم؟


وقتی که می گذشتم در کوچه باد بود.وقتی پرنده میخفت من ایستاده بودم.

می آمدم ومیگفتم مرا ببخش.من خواب بودم خواب....


.از کوچه های باد اما من  گذشته بودم.خونابه غلیظی در چشمهای من بود..یا
آفتاب بود که در چشمهای خسته من آرمید.........

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٦ - رضا
دشنه وديوار

                                

دستی میان دشنه ودیوار است...دستی میان دشنه ودل نیست.............

از پله ها فرود می آییم اینک بدو پا...دستی میان دشنه ودل نیست......

لیلای من همیشه پشت پنجره میخوابد وخوب میداند که من سپیده دمان

بدون دست می آیم ویارای گشودن پنجره با من نیست                    

وقتی تو را میانه دریا بی پناه می بینم دستی میان دشنه و دل نیست   

خوابیده ای؟نه بیداری؟آیا تو آفتاب را به شهر خواهی برد؟             

تا کوچه های خفته در میانه باران وحرف های نمور فاصله ها را    

مشتعل کنی؟

تا دو سمت روا  بدانند که آتش همیشه نمیخوابد به زیر خاکستر        

در زیر ریزش رگبار تیغ برهنه میدانم تو دامنه میخواهی میدانم ....

تا از کناره بیایی و پنجره را رو به صبح بگشایی                       

من با سیاهی دو چشم سیاه تو خواهم نوشت بر هر کرانه این باغ     

دستی همیشه منتظر دست دیگر است                                       

چشمی همیشه هست که هرگز نمیخوابد     

                                                          (خسرو گلسرخی)

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٦ - رضا
زنده من..مرده تو

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی میبینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم وقدم در راهی بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

و میبینیم صدایی نیست..نور آشنایی نیست..حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست

صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ...

بدینسان باز میپرسد کسی اینجاست؟ ومی بیند همان شمع و همان نجواست

کجا؟هر جا که اینجا نیست.....

به آنجایی که میگویند:

روزی دختری بوده که مرگش نیز (چون مرگ تاراس بولبا نه چون مرگ من و تو)

مرگ پاک دیگری بوده 

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.

ز سیلی زن ز سیلی خور ...وزین تصویر بر دیوار ترسانم

درین تصویر زند دیوانه وار اما نه بر دریا

به گرده من به رگهای فسرده من...به زنده من...به مرده تو....

 ...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٦ - رضا
آتش کجاست؟

ما از کدام نیمه گذشتیم؟ ...لنگر که بر گرفتیم؟

...از نیمه ای که غربی ست؟...سرد است..سرد است وتلخ فرصت گذشت.فرصت گذشت.....اینک اجاق خا لی.آخر کجاست جوهر الماس؟آخر کجاست؟

لحن کلام ما و تمام صدای ما.

آتش کجاست؟ در پاره های مویرگ من.سرمای سنگ قطبی در قلب من

در موسم زمستان وقتی کلام سرد است...وقتی کلام وسال از تاک جز زغال چیزی نمیسازد

بگذارشعر سیاه  خود را بر برگهای برف بنویسم.

آتش کجاست؟ من تشنه ام

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٦ - رضا
و خوشبختی شايد بغضی باشد

دلم گرفته است

و پنجره

 خوشبختی سبز درختان کهن را باور میکند    

روزها میگذرد ومن خودم را از یاد برده ام

بیگمان اگر درآینه بنگرم موهای آشفته ام مرا میترساند

چه روزهایی در آینه زیسته ام.گریسته ام وامروز سفر....تنهایی...

چه قدر خسته ام و وهم تنهایی مرا بسوی پنجره میکشاند....

این مردمان به اشتیاق چه چیز است که اینگونه پر شتاب در گذرند؟

کدام وسوسه ذهنشان را چنین به خود داشته است که پنجره را از یاد برده اند؟

چقدر خوشبخت باید بود وقتی که سفر در پیش است و مسافر تنهایی را میداند؟

چقدر خوشبخت باید بود؟

و خوشبختی شاید بغضی باشد. 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٦ - رضا
اساطير

خدای باران با خدای رود گفتگو میکرد 

خدای آتش اما :میان شالیزار تمامی شادابی زمین را سوخت

وباغ ها همه در جامه ای ز خاکستر

خدای آتش اینک به شهر می آمدوشهر خواب آلود بکام دود میرفت

و کودکان همه در پای شعله قربانی

خدای خاک نگهبان بیمناک زمین به شعله های شتابنده تهنیت میگفت

و شهر در تب بیمار گونه اش میخفت

میان بستر خاکستر" تو ای برادر با چشمهای خیس چرا"

نگاه ملتمست را به آسمان بستی؟

مگر نمیدانی که آسمان خالیست؟

و وعده های خدایان همه دروغین است؟

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦ - رضا
خوب من <تقديم به سونيا >

ای خوب :

حرفهایم را با تو خواهم گفت و تو نیز با من

ما برای هم خواهیم شکفت.

نوشدارویی هست سببی نیست که بیداری هرگز نرسد

وصل دستان من وخنده پر یاور تو

و اقاقی ها از بوی دهان تو معطر نشوند

سببی که فردا نشود وحیات باغ حرف کمرنگی نیست

ما به هم می پیوندیم

این را همه پنجره ها میدانند

عشق لفظ غلطی نیست

چرا میترسی؟

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٦ - رضا